نگاه کن: چگونه می نویسمت؟
مرا اینگونه باور کن . . . کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یاد رفته . . .
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است توی قر آن خوانده ام... یعقوب یادم داده است: دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است من سرم بر شانه ات ؟..... یا تو سرت بر شانه ام؟..... فکر کن خانم اگر باشم چه جورب بهتر است ....؟ حامد عسگری نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سر کشم اسیر دست آفتاب می شود زعاجها ، ز ابرها ،نورها باسلام خیریه باشگاه مهندسان در نظر دارد جلسه ای با حضور اعضا (کاربران) و موسسین تشکیل دهد . استاد مشکاتیان پس از بیست و هشت سال لب به سخن گشود و مشخص شد شاعر این
شعر حماسی خود پرویز مشکاتیان بوده است ... همراه شو عزیز/همراه شو عزیز تنها نمان به درد/کین درد مشترک هرگز جدا
جدا/درمان نمی شود دشوار زندگی/هرگز برای ما دشوار زندگی/هرگز برای ما
بی رزم مشترک/آسان نمی شود تنها نمان به درد/همراه شو عزیز همرا
شو/همراه شو همراه شو عزیز همراه شو عزیز تنها نمان به درد/کین درد
مشترک هرگز جدا جدا/درمان نمی شود ماهی من که در تـُنگ برای تو تماشا دارم با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟! دل پـُر از شوق رهایی ست، ولی ممکن نیست به زبان آورم آن را که تمنا دارم چیستم؟! خاطره ی زخم فراموش شده لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم با دلت حسرت ِ هم صحبتی ام هست، ولی سنگ را با چه زبانی به سخن وا دارم ؟ چیزی از عمر نمانده ست، ولی می خواهم خانه ای را که فروریخته بر پا دارم ...! فاضل نظری / "آن ها" / انتشارات سوره مهر
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شرارهای مرا بکام می شود
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
توآمدی ز دورها و دورها
زسرزمین عطر و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر و شو رها
به راه پرستاره می کشانیم
فرارتر از ستاره می کشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از زمینها
به این کبود غرفههای آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بی کران ، به جاودان
کنون که آمدیم تا به ا وجها
مرا بشوی باشراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره جدا مکن
نگاه کن موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
فروغ فرخزاد




با حضور گرم خود در این جمع صمیمی کیفیت کمک رسانی را ارتقا دهید .
مکان پارک طالقانی - ساعت 6 - 24 تیرماه.
هر سوالی باشه در خدمتم
به گزارش خبرنگار امور مجلس خبرگزاري فارس، نمايندگان در جلسه علني امروز سهشنبه مجلس در ادامه بررسي جزئيات طرح اصلاح قانون سربازي مصوب كردند كه مدت خدمت دوره ضرورت 24 ماه است و در صورتي كه مشمولان مازاد و يا كمتر از تعداد مورد نياز باشند، ستاد كل با كسب اجازه از فرماندهي كل قوا آن را به كمتر يا بيشتر از مدت دوره ضرورت تغيير ميدهد.
مجلس همچنين مقرر كرد كه دوره خدمت ضرورت براي مشمولان داراي مدرك دكتراي تخصصي و معادل آن 10 ماه، براي مشمولان داراي مدرك كارشناسي ارشد يا معادل آن 8 ماه، براي مشمولان داراي مدرك كارشناسي يا معادل آن 6 ماه ، براي مشمولان داراي مدرك فوق ديپلم يا معادل آن 4 ماه و براي مشمولان داراي مدرك ديپلم يا معادل آن 2 ماه كسر شود.
بيدارم؛
گاهگاهي نيز،
وقتي چشم بر هم مي گذارم،
خواب هاي روشني دارم،
عين هشياري !
آنچنان روشن كه من در خواب،
دم به دم با خويش مي گويم كه :
بيداريست ، بيداريست، بيداري !
اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،
پيش چشم اين همه بيدار،
آيا خواب مي بينم ؟
اين منم، همراه او ؟
بازو به بازو ،
مست مست از عشق، از اميد ؟
روي راهي تار و پودش نور،
از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟
اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !
خواب يا بيدار،
جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !
یک نفر جایِ تو را در قلبِ من پُر می کند
گفته بودی بَرکتِ این سفره از عشقست و بس
پس چرا نان ِ مرا همواره آجُر می کند ؟!!
هر چه عاشق تر که باشی - من نمی دانم چرا؟-
عشقِ تو جدی تر ابراز تنفر می کند !
کاشکی رنگین کمان هم اعتنایی کرده بود
آسمان وقتی برایش گریه شُرشُر می کند
خنده ی سرخ ِ انار از دلخوشی هایش که نیست
با دلِ خونین فقط دارد تظاهر می کند !
عاقبت روزی دل ِ سنگِ تو هم خواهد شکست
هر قَدَر با قطره ی اشکم تکبُر می کند
باز هم جای ِ مرا در پیشِ خود خالی مکن؛
یک نفر جای ِ تو را در قلبِ من پُر می کند!
( سعید ربیعی - 26 اردیبهشت 1388)
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هالهای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنهای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پلهها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصلهدار
او فکر بچههاست
هر جا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچهها
…
کفگیر بیصدا
دارد برای ناخوش خود آش میپزد
او مرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرفها برای تو مادر نمیشود.
پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد،
در نصفههای شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.
…
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور میگریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
...
این هم پسر، که بدرقهاش میکند به گور
یک قطره اشک مزد همه زجرهای او
اما خلاص میشود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
آینده بود و قصه بی مادری من
نا گاه ضجهای که به هم زد سکوت مرگ
من میدویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز میکشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
میآمدم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب میکنند
پیچیده صحنههای زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
میآمد و به مغز من آهسته میخلید:
تنها شدی پسر.
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر
میخواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم
| Design By : Night Skin |


